خرید بک لینک
بازی زندگی (: چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ ساعت 17:11 توسط سارن | زندگی یه بازیه غیر قابل پیش بینیه گاهی ادمایی سر راهت قرار میگیرن که حتی روزی فکرش هم نمیکردی با اون ادما باشی گاهی اتفاقاتی برات رخ میده که حتی به ذهنت خطور هم نمی کرد گاهی ادم هایی رو از دست میدی که حتی باورت نمیشه گاهی تجربه هایی بدست میاری که تورو تبدیل به یه ادم قوی تر میکنه گاهی درس هایی یاد میگیری که برای سن تو قابل درک نیست و گاهی زندگی انقدر تغییر میکنه که حتی متوجه نمیشی چه اتفاقاتی داره میوفته ... کاش اتفاقات قشنگی برای

برچسب: نویسنده: متین قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:55

دوران دبیرستان(: چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ ساعت 17:18 توسط سارن | یه زمانی فکر میکردم دوره دبیرستانم قراره بهترین دوران زندگیم باشه قراره دوستای پایه و خفنی پیدا کنم و قراره کلی اتفاق هیجان انگیز برام بیوفته ولی حالا تجربه ی من به من میگه از همون لحظه ایی که توش هستی لذت ببر چون اون ادمایی که فکر میکنی تا ابد باهاشون رفیق میمونی روزی میرن و تنهات میزارن . اون ادمایی که فکر میکنی همیشه پشتیبان تو ان و ازت حمایت میکنن روزی پشتت رو خالی میکنن . یه جمله ایی خوندم و بنظرم خیلی جمله قشنگی بود و اون

برچسب: نویسنده: متین قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:55

کنکور (: پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 20:40 توسط سارن | در زمان حاضر بعد از یکسال تلاش و گریه و تحمل کلی سختی جواب کنکور اومد و رتبه 206 نرم افزار تهران قبول شدم . همیشه تصور میکردم قراره خوشحال ترین ادم دنیا باشم وقتی تهران قبول میشم ...ولی وقتی به مامانم با گریه گفتم که قبول شدم گفت ( خب حالا فکر کردم چیشده مبارکه. باید 100 میشدی . از بین چند نفر بود کلا . دوستات چند شدن . چته گریه میکنی دیوونه ای ) حتی وقتی اولین موفقیت زندگیم رو بدست اوردم کسی خوشحال نشد ((: دیگه گریه هام بخاطر خوشحال

برچسب: نویسنده: متین قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:55

یادداشتی ک هیچوقت قرار نیست ببینیش(: پنجشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 19:58 توسط سارن | چقدر تصور کردم لحظه ایی که قراره برای اولین بار ببینمت تمام این یکسال به این فکر میکردم که بلاخره روزی میرسه که بغلت میکنم دستاتو میگیرم و تموم شهرو باهم قدم میزنیم من تموم اون روز های خوش رو توی ذهنم با تو گذروندم ارزوم شده بود تهران قبول شم که بیام و تورو ببینم و همه ی این حسرت هایی که برای دیدنت برای اغوش گرمت برای شنیدن صدای مردونت برای دیدن لبخندت و برقی که توی چشاته به جون سفارشم اما حالا که 3 ماه مون

برچسب: نویسنده: متین قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:55

طرد شدگی (:
دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 19:3 توسط سارن |

مفصلا خسته شدم از خودم از زندگیم از ادم هایی که وارد زندگیم شدن و منو طرد کردن . احساس می کنم دوستداشتنی نیستم از تنها بودن از درک نشدن از کافی نبودن خستم ... گاهی فکر میکنم چرا هیچ ادمی وارد زندگیم نمیشه که منو واقعا دوست داشته باشه و عشق رنج های من رو به پایان کار برسونه . روزهای زیادی گذشتند اما اون ادم نرسید و من هیچگاه معنی دوستداشته شدن رو لمس نکردم (:

برچسب: نویسنده: متین قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:55

۲۱ سالگی (:
دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 11:32 توسط سارن |

از روزی که این وبلاگ رو زدم حدود ۳ سال میگذره و میبینم که چقدر زندگیم تغییر کرده چقدر همه چیز عوض شده و هنوز هم زندگی همونقدر سخته ..‌. امسال هم تولد ۲۱ سالگیم تنها بودم امسال هم هیچ دوستی تولدم رو یادش نبود و با خانوادم دعوام شد و تمام روز گریه کردم حتی توی عکس های تولدم بغض داشتم و اشک توی چشمام جمع شده بود . امسال وقتی شمع تولدم رو فوت میکردم آرزو کردم که سال بعد این موقع خوشحال باشم ...

برچسب: نویسنده: متین قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:55

اشتیاق زیستن (: جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ ساعت 12:57 توسط سارن | تا امروز فقط از رنج ها و ناامیدی هام نوشتم از خاطرات تلخم که عمق وجودم رو زخمی کرده بودن . در زمان حاضر دلم میخواد از اون تیکه ی وجودم که پر از عشق و شوق زندگی هست بنویسم . از اینکه چقد خوشحالم که تجربه کردم . زمانی که صدای گنجشک هارو میشنوم ، وزیدن باد رو روی صورتم حس میکنم ، درخت های تنومند رو میبینم و توی خیابون ها قدم میزنم میفهمم که ارزشش رو داشت . اگرچه بهای زیستن در این جهان ، تحمل بار بزرگی از غم است . اما میتونم بگم در ای

برچسب: نویسنده: متین قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:55

صفحه بندی